انگاه كه با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم مي نوشتي سواد نداشتم
اما به دستان تو اعتماد داشتم حالا سواد دارم اما
ديگر به چشمانم هم اعتماد ندارم
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست
ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار
بسوزد دل من مساله اي نيست
ديدم كه تو دريايي و من رود شدم در وسعت چشمان تو محدود شدم
آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدم
در روزگار من گل را برای زیبایی دوست دارند
و شقایق ها را دیگر بر قلب نمی نویسند اما.....
من شقایق را دوست دارم به خاطره تنهایی
گفته بودی که نمی یای
حتی اشکامم نمی خوای
گفته بودن دیگه رفتی
دیگه قلبمم نمی خوای
گفته بودی توو یه نامه
توو یه نامه کنج دیوار
واسه ی دلم نوشتی
که دیگه پیشم نمی یای
نامه رو که خوندم اخر
اشکامو عکس تو پاک کرد
برای حتی یه لحظه
گفتی دستامو نمی خوای
باشه حرفی نیست عزیزم
من میرم راحت بمونی
می رم از اینجا که شاید
یه روزی بگی نمی یای؟؟
عشق ...
عشق با روح شقايق زيباست
عشق باحسرت عاشق زيباست
عشق بانبض دقايق زيباست
عشق با زهر حقايق زيباست
عشق با...
درحسرت ديدارتوبودن زيباست
من همونم كه هميشه غم وغصم بيشماره
اونيكه تنها ترينه حتي سايه هم نداره
هررفيق راهي با من دو سه روزي همسفر شد
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر شد
چه ثمر از اين رفاقت چه اثر از اين نجابت
وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت
توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره
چراوقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره
واسه من تنهایی درده
درده هیچکی رونداشتن
هرگل پژمرده ای رو تو کویرسینه کاشتن
دیگه باورکردم که باید تنها بمونم
تادم لحظه ی مردن شعرتنهایی بخونم
آنگاه كه ...
ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي...
تو ندانستي چه مي خواهم زتو
من نگفتم که بمان يا که برو !
من فقط مي خواستم شمعي شوم
تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي و
گفتي که : برو ! نه من نه تو
بلند پايه ترين مردم در خرد و انديشه كسي است كه خود را از مشورت بي نياز نداند
حضرت علي (ع)
آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد یا نمیداد به تو اینهمه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد !
گاهی آن قدر غرق در آرزوهای خود هستی که فراموش میکنی خود آرزوی کسی هستی
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند: بارخدايا تو که بشر رااينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي .
خداوند فرمود:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
خداوندا!
اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم
زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم
که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبزبهاری جاریست
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،
چرا باید به دور تو بگردم ؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم
بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است
که
همیشه در سپیدهدم یا هنگام غروب
که
نور و ظلمت بهم آمیخته است بالفشانی میکند
یکی بود یکی نبود
زیر این سقف کبود
یه غریب آشنا
دل و جونمو ربود
اینجوری نگام ن
گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی همیشه با من بمون
اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری
زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره،
چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه،
اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،
اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی
که اسمش عشقه
عشق برای بخشیدن است!
آری کسی از عشق ورزی و محبت پشیمان نشده،ولی همواره آگاهانه رفتار کنید
شجاعانه و آگاهانه تجربه کنیم تا به درک درستی برسیم،آزمون و خطا بهترین معلم ماست.
شجاع و آگاه زندگی کنیم و بی حد و حصر عشق بورزیم.
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـموگـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرونبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم
خدايا! به من رفيقی بده که با من گريه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پيدا خواهم کرد !
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
آرزويم اين است نرود اشكنرود لبخند در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
مهربانم باور کن عشق کیفیت پنهانی است
که ما در ته مانده زندگی مان آن را از بهشت به زمین آورده ایم
و چه ثروتی بالاتر از این؟
آن کس که این را دریابد باوقار در دنیا قدم میزند
باوقار می اندیشد
باوقار زندگی میکند و باوقار میمیرد
و آنکس که این را نمیداند
در تاریکی میمیرد

عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .
وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست- آن گاه سهيم مي شوي
خود را با ديگران وقتي مي فهمي
كه از هستي جدا نيستي .آ نگاه عاشق مي شوي
عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .
عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .
بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .
نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .
نفرت عشق وارونه است . وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي
در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .
اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي
وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .
وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي
ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني
عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها
گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند .
عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .
ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .
بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي
اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .
آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .
اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .
مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .
از مرگ نمي ترسيد
اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم
بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند
خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .
زيرا عشق نمي ورزند . عشق است كه زنده مي كند .
عشق كيمياست .
ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .
اين ضيافت هميشه برپاست .
بازيگران زندگي مي آيند و مي روند
اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم
هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و
با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و
مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم
كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و
بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم
خطر متفاوت بودن را بپذيريد، اما بياموزيد که بدون جلب توجه متفاوت باشید
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم اغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
براي رسيدن به جايي که تا بحال نرسيده ايم، بايد از راهي برويم که تا بحال نرفته اي
هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر
هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر

من تو رو تو آسمونا
توی ابرا پیدا کردم
اسممو کنار اسمت
راهی قصه ها کردم
تو رو پیدا کردم اما
گم شدم خودم تو چشمات
من چه ساده من چه آسون
شدم بازیچه دستات
تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای
برای پیرهنی رو نرم تن تو
از تن شب همه مهتابشو چیدم
هر چی که عطر گل یاس تو دنیا
همه با عطر تنت اندازه دیدم
واسه تصویر نگاهت
آسمون ستاره جم بود
برای بیان چشمات
غزل و ترانه کم بود
تو فقط بگو چی می خوای تو بگو بگو چی می خوای
از من دیوونه عاشق بگو بعد از این چی می خوای
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره . فکر . هوا . عشق . زمین
مال من است
راه
نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب ها راه نیافت
ریگ باد آورده ای را باد برد
دوستت مي دارم ... دوستم بدار
مثل پرستو ... لانه را
مثل عشق ... شيفتگي را
مثل ماهي ... آب را
دوستت مي دارم دوستم بدار
مثل زمين ... درخت را
مثل بهار ... ابر را
مثل زخم ... درد را
دوستت مي دارم ... دوستم بدار
هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟
شب هنگام است
نگاه سکوت کرده
تا در تبسم يک لحظه ناب
تجسم يک عشق
اميد ديدار زيبايي دو چندان يابد
شب هنگام است
آسمان ستاره باران شده
هر ستاره اي نگاهي از من
به سوي تو روانه کرده
نمي دانم اين سکوت دلبستگي
اين نبض بي صدا
اين عشق بي ريا
اين دوري بي ما چه خواهد کرد؟
اما دل سوداي بودن ما مي خواهد
و انتظار ديدنت ترانه شبهاي من
کاش خورشيد مي دانست
سکوتم در غروبش پنهان شده
که هر صبح با طلوع دوباره اش
بانگ فرياد حسرت دلم شده
کاش مي شد براي ترديدهاي دنيا
صداقت گم شده را بيابم
مي دانم در سکوت چشمهاي تو
تمام انتظار رنگ ديگر خواهد شد
اما به يک سوالم پاسخ گو
تو براي دلي که براي هر تپش
يک رنج ، يک سکوت
يک فرياد بي فرجام نهفته
براي دنيايي که هيچ چيزش
دلم را آرام نکرد
مي تواني مرهم آرامشم باشي؟
باز بي انصاف شدم
فراموش کردم آمدم براي آرامشت
اما ... کاش من نيز آرام شوم
اما در سکوت دلم
هميشه عشق تو را
زيباترين لحظه بودن خواهم ديد
بمان با من اي مهربانترين
و بدان که بي دليل تر از تمام دليلها
... دوستت دارم ...
که دوست داشتن را دليلي نيست
آري ...
ميدوني آدما بين « الف» تا «ي» قرار دارند . بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند ، مثل « د» دوستت دارند ، مثل « ع» عاشقت ميشوند ، مثل «م» منتظر مي مونند تا يک روز مثل «ي» يارت بشن
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
امروز می خواهم برای او که دوستش دارم شروع به نوشتن کنم .
میدانم که من خطا کردم
میدانم که خود گناه خود را باید به دوش کشم .
می خواهم بگویم و با تو سخن بگویم
ای مهربان ای عزیزای مرحم دل مجروح من ای همه هستی من
آری
می خواهم بگویم راز نهفته گلویم را
راز نهفته قلبم را
عشقم را
امروز می خواهم با تو آغاز کنم و با تو به پایان ببرم برای کسیکه دوستش دارم و
دوستش خواهم داشت
نمی دانم که چرا تو ؟
آن انسان آن عاشق آن معشوق آن همه ی هستی من اینگونه شده است .
آیا سرنوشت من اینگونه است؟
کسی را که دوست می دارم باید به رسم دیرینه عشق از من جدا شود؟
باید برای همیشه از او دور باشم؟
آیاباید جدایی را تحمل کنم؟
مگر چه می شود کسی را که دوست می داری بر خلاف رسم عشق و نوازش و دوست داشتن به او رسی .
می خواهم همه بدانند که دوستت دارم .
تا حال زمانی نشده است که تو را حتی برای لحظه ای اندک دوستت نداشته باشم .
می خواهم شب را با تو روشن کنم و دل را با تو صحبت کنم و قلب را با توو بتپانم و حرف را با تو آغاز کنم و نوشته را با تو بخوانم ودیده ام با تو ببیند ودستانم با تو گرمی را احساس کنند
اما
اما افسوس!
افسوس که تو رفتی و بی آنکه قدری به یاد من باشی
بی آنکه در یادت باشم
بی آنکه احساس کنی قلبی برای تو می تپد و دوستت دارم را فریاد می زند
رفتی و من را با این همه آشفتگی در بهت و ماتم رها کردی
رفتن تو آغاز یک شکست بود
آری
شکستی که مرا در خود شکست و مرا از ریشه خشکاند
نمی گویم عاشق تر از مجنون از فرهاد از خسرو یا هر کس دیگر هستم
اما بدان اندازه دوستت دارم و بر سر حد ستایشت می کنم
کاش خداوند ذره ای مرا در زندگانی تو جای می داد
اما دریغا که در زندگانی تو هیچ جایی نداشتم
رفتی و به فکر چشمان بارانی من نبودی
به فکر دستانی که دیگر گرمی را احساس نخواهد کرد
و به سخنی که دیگرهیچ آغازی ندارد
بمان با من
بمان حتی برای لحظه ای اندک
با من بمان
بمان تا چشمانم دوباره تو را ببیند و دهانت را ببویم و دستانت را بگیرم
عزیزم من را ببخش
(دوستت دارم تا بی کران تا ابدیت )
به یاد آشنایان آشنا باش
به پیوندی که بستیم با وفا باش
همیشه یاد تو در خاطرم هست
تو هم هرجا که هستی یاد ما باش
اگر یادت کنم دیوانه میشم
فراموشت کنم بیگانه میشم
اگر ترکت کنم میمیرم ازغم
فراموشت کنم می پاشم ازهم
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند.
دل آواره من این همه آواره مگرد
خانه دوست همینجاست اگر بگذارند.
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند.
پرستو ها چرا پرواز کردید
جدایی را شما آغاز کردید
جدائی بی وفائی قهر ودوری
همه باشند گناه آشنایی
درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی بجز تو دل نمی بندم
آنرا که خواندی ای دل غافل حبیب من --- آری حبیب بود ولی با رقیب من
حالی شدی که سوخت بحالت دل رقیب --- به مرگ گو بیا که تو باشی طبیب من
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو با حال وهوای نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه توبا ما کردی
تو بمان و دگران وای بحال دگران
رها کن خودتو در بیان هر چی که دوست داری ... در بیان خودت ..
من تنها هستم در اين در ياي بي كران كجاي منو تنها گذاشتي
آرزو مي كنم مي توانستم
به تو نشان دهم كه ياد تو در من تا چه اندازه شيرين است
و تا چه اندازه دوست دارم
كه تو را دوست بدارم
به آستان من خوش آمدي
در این هستی غم انگیز
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده (دوستت دارم)
کام زندگی را تلخ می کند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را تا مرزهای دوزخ می لغزاند
دیگر نازنین من
چه جای اندوه ...
چه جای اگر...
چه جای کاش...
این حرف آخر نیست
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاریهای صوفیانه
ازلذت گفتنش امتناع کنم
ميگويند قلب خيلي كوچك است. ولي در واقع جاده اي بي انتهاست.
اولش كه وارد ميشوي ... همان دم در قلب ايستاده اي و جلو همه جاده را گرفته اي و او جز تو چيزي نميبيند.
ولي وقتي كمي در مسير جاده حركت ميكني ... ديگر تمام جاده و اشيا و انسانهاي درون آن نمايان ميشوند.
و تو هم ميان آنها گم ميشوي ... نه تو خود را پيدا ميكني و نه او تورو ديگر ميبيند.
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن
يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند
و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:
« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،
مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبود
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايی بودند
تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق دریا خواهد رفت ، به اعماق کویر رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:
هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم نکردن عشق
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا
کنی؟ .
بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند
چند سخن...
موج اگر مي دانست ساحل هيچ وقت دستش را نمي گيرد هرگز براي رسيدن نفس نفس نمي زد
زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است
چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد
بد بختي آدمي از جهل نيست, از تنبلي است.
اعتماد کردن به هر کس و اعتماد نکردن به هيچ کس هر دو اشتباهي برابر است.
به خاطر هراس از دست دادن؛ چه چیزهایی را از دست دادهایم !
چيزي را که مي خواهيد با تهديد به دست بياوريد با تبسم زودتر به آن ميرسيد
انچنان حواسمان به ناداشته هاست که نمی توانیم از داشته هایمان لذت ببریم
هر نیتی خیری که درباره دیگران داشته باشید بازتابش رادر زندگی خود خواهید یافت
فردا بزرگ ترین ابزار برای تحمل امروز است
خوشبختی چیست جانانه زیستن با همه ی بدبختی ها
بدبختی همیشه از دری وارد می شود که برایش باز گذاشته اند
بدبختی همیشه از دری وارد می شود که برایش باز گذاشته اند
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت ارند بهتر از انکه سخن گویی و خاموشت کنن
مردم اشتباهاتشان را روی هم می ریزند و غولی به نام تقدیر می سازند
حیف است که میل و خواهشی داشته باشیم که ذلیلمان کند
کسی که به همه چیز چنگ می اندازد هیچ چیز را نمی تواند محکم بگیرد
نگو بار گران بوديمو رفتيم . نگو نامهربان بوديم و رفتيم . اخه اينها دليل محكمي نيست . بگو با ديگران بوديم و رفتيم
تنها ترین دلهاست اینجا که از دست رفاقت تیر
خورده دلم با پای خسته لنگ لنگان تن زخمی شود از کوی تو برده
قدیما مونس یارش تو بودی ولی حالا دلم تنها ترین چه خوش بودم به حرفهای
دروغت که عشق من ژناه آخریته
فریاد نزن ای عاشق من صدایت را در درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خودمی نگرم
فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن
من از يك شكست عاشقانه مي ايم بگزار همه براي اين اعتراف تلخ
سرزنشم كنند. شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه اي براي پنهان
شدن ..........
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
یه عمر بی نصیبیم
غصه نخور مسافر
اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر
بازم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم
از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر
همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم
راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر
تو خود آسمونی
در آرزوی روزی
که بیایو بمونی
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
غصه نخور مسافر
اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
از دیدن نور ماه
یه عمر بی نصیبیم
یه عمر بی نصیبیم
غصه نخور مسافر
اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اینجا ولی آسمون
اشک ریختنم بلد نیست
اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر
غصه اثر نداره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر

زیر خاکستر ذهنم باقی است،آتشی سرکش و سوزنده هنوز.
یادگار است ز عشق سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز
عشق همانگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد.
غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز.
گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود میگویم ،آنکه جانم را سوخت،
یادی آرد از این بنده هنوز،سخت جانی را بین که نمردم از هجر،
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد،گفتم از عشق تو خواهم
مرد،چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز،
گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت،
بعد تو لیک پس از آن همه سال،
کس ندیده به لبم خنده هنوز،
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.
سالهاست که از دیده برفتی لیکن،
دلم از مهر تو آکنده هنوز،
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است.
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.
در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز.
در قمار غم عشق ،
دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز.
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،
گر که گورم بشکافند عیان می بینند،
زیر خاکستر جسمم باقی است،
آتش سر کش و سوزنده هنوز...
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام
دل دیوانه
به مزار سینه ام
با غمه دیرینه ام
بخواب آرام
دل دیوانه
با تو رفتم
بی تو باز آمدم
از سر کوی او
دل دیوانه
پنهان کردم
در خاکستر غم
آن همه آرزو
دل دیوانه
چه بگویم ای دل با من چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری نکن
تو ای ناکام
دل دیوانه
نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش
نزد ما شمع چراغی است که نور آورده بـه تـماشـا گـه
تـوحیـد شـعـور آورده نـزد ما شمـع همان بود کـه آبـش کردند
روی سـر نیـزه گرفتند و عذابش کردند نزد ما شمع کسی بود که دارش زده اند پرده ای بود که
با دست کنارش زده اند نـزد
ما شمـع خدا بود کـه زنجیری شـد نـقـطـه بـاورمـا بـود کـه زنجیـری شـد
وامـانـدهء عشـق را با یـاران بـرسـان انـدیـشـهء ابــر را بــه بـاران بـرسـان من با تو شروع کرده ام ای خورشید! ایـن لـحظهء سرد را بـه پـایـان برسان






